تبليغاتX
با یه چشمک دوباره
.....

شايد پرنده بود كه ناليد

يا باد ،  در ميان درختان

يا من ، كه در برابر بن بست قلب خود

چون موجي از تاسف و شرم و درد

بالا مي آمدم

واز ميان پنجره مي ديدم

كه آن دو دست ، آن دو سرزنش تلخ

و همچنان دراز به سوي دو دست من

در روشنايي سپيده دمي كاذب

تحليل مي روند

و يك صدا كه در افق سرد

فرياد زد:

«خـــــــــدا حــافــظ »

2 نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 8:23  توسط آرام  |