تبليغاتX
با یه چشمک دوباره
جای پای شبنم

 

هان پدر چرا نمی خندی

عید آمد مگر نمی بینی

من که آن کفش را نمی خواهم

پس چرا باز هم تو غمگینی

 

خواهرم گفت و مادرم خندید

چشمهایش ولی پر از غم بود

روی گلبرگ گونه اش انگار

باز هم جای پای شبنم بود

 

کفش کوچک چقدر زیبا بود

رنگ لبخند خواهرم را داشت

روی لب هایش مثل فصل بهار

باغ زیبایی از تبسم کاشت

 

شوق مثل ستاره ای پر نور

خانه ای در میان چشمش ساخت

روی پیشانی پدر اما

ابر اندوه سایه ای انداخت

 

معنی سایه نگاهش را

من و او هر دو خوب فهمیدیم

در سکوت دوباره ما آن روز

بغض شب های عید را دیدیم

 

خواهرم خواست باز خانه ما

روشن از شادی پدر گردد

گفت آن کفش را نمی خواهد

تا که شاید بهار برگردد

 

گرچه مادر به خنده لب وا کرد

خواهرم چشم خیس او را دید

معنی اشک های مادر را

خواهر کوچکم نمی فهمید

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 17:20  توسط آرام  |