تبليغاتX
با یه چشمک دوباره
از ماست كه بر ماست

سلام

من فكر مي كنم مظلوم ترين قشر جامعه قشر دانشجوييه....

امروز صبح كه از خواب بيدار شدم چشممام باز نمي شد .بنابراين واسه ساعت 8 نرفتم دوباره خوابيدم.

امروز امتحان داشتيم و بايد بگم من هيچي نخونده بودم . واسه همين مجبور شدم تقلب كنم .دخترها هم كه قربونشون برم انگار مي خوان از ارث باباشون ببخشن .خلاصه اينكه من امتحانم رو بد دادم .و البته استاد جون فهميدن بنده دارم تقلب مي كنم و تا خواستن حرف بزنن من يه لبخند بهش زدم يعني درست فهميدي . بعد نمي دونم چي چي شد كه استاد چيزي نگفت .

من نمي دونم يكي از استادهاي ما چرا اينقدر بي ملاحظه تشريف دارن .تا بوده 11:30 تا 1 وقت ناهار بوده .اما ايشون مرتب واسه ما فوق العاده ميزارن . دوباره ساعت 1 كلاس و از 8 تا 3 تو كلاس....واسه همين من 2 از كلاس اومدم بيرون رفتم خونه . الانم حتما تو دفتر استاد يك غ گنده كنار اسم منه .حالا دارم فكر مي كنم ما دانشجوها خيلي مظلوم هستيم .همش درس........ كتاب....... خيلي خسته كننده شده ديگه واسه من .يا دانشگاه يا كار...

ديروز هم كه كلي به من خوش گذشت و اصصصلا گريه نكردم .من نمي دونم چرا اينقدر اذيت كردن من واسه همه سرگرميه . اون از دانشگاه بعضي از دخترها كه مثلا دوستمن .اين از وبلاگم كه حتي غريبه ها هم منو دوست دارن اذيت كنن خير سرمون ميايم اينجا كه مثلا آرامش داشته باشيم .اون از بلاگفا كه من نمي دونم چرا درست نمي شه من عكس بزارم انقدر از بيكاري ننويسم و... اون هم از اون........به خدا ديگه خسته شدم .اما حقيقت اينه كه وقتي بپذيري ديگه خشم و ناراحتي وجود نداره و منم با اين مسئله كنار اومدم و پذيرفتم

و البته يك چيز مي تونم بگم .از ماست كه بر ماست

ديگه هيچ اتفاق خاصي هم واسم نيفتاده كه مثلا بخواد جزيي از خاطراتم بشه كه اينجا بنويسم

با باي....

2 نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 16:0  توسط آرام  |