تبليغاتX
با یه چشمک دوباره
سهراب سپهري

صدا کن مرا

صداي تو خوب است

صداي تو سبزينه ي آن گياه عجيبي است

که در انتهاي صميميت حزن مي رويد

در ابعاد اين عصر خاموش

من از عطر تصنيف در متن ادراک يک کوچه تنها ترم

بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است

و تنهايي من شبيخون حجم ترا پيش بيني نمي کرد

و خاصيت عشق اين است

کسي نيست

بيا زندگي را بدزديم آن وقت

ميان دو ديدار قسمت کنيم

بيا با هم از حالت سنگ چيزي بفهميم

بيا زودتر چيزها را ببينيم

ببين عقربک هاي فواره در صفحه ي ساعت حوض زمان را

به گردي بدل مي کنند

بيا اب شو مثل يک واژه در سطر خاموشي ام

بيا ذوب کن در کف دست من جرم نوراني عشق را

مرا گرم کن

( و يک بار هم در بيابان کاشان هوا ابر شد

و باران تندي گرفت

و سردم شد آن وقت در پشت يک سنگ

اجاق شقايق مرا گرم کرد)

در اين کوچه هايي که تاريک هستند

من از حاصل ضرب ترديد و کبريت مي ترسم

من از سطح سيماني قرن مي ترسم

بيا تا نترسم من از شهرهايي که خاک سياشان چراگاه جرثقيل است

مرا باز کن مثل يک در به روي هبوط گلابي

در اين فصل معراج پولاد

مرا خواب کن زير شاخه دور از شب اصطحکاک فلزات

اگر کاشف معدن صبح امد صدا کن مرا

و من در طلوع گل ياسي از پشت انگشت هاي تو

بيدار خواهم شد

و آن وقت

حکايت کن از بمب هايي که من خواب بودم و افتاد

حکايت کن از گونه هايي که من خواب بودم و تر شد

و بگو چند مرغابي از روي دريا پريدند

در ان گيرو داري که چرخ زره پوش از روي روياي کودک گذر داشت

قناري نخ زرد اواز خود را به پاي چه احساس اسايشي بست

بگو در بنادر چه اجناس معصومي از راه وارد شد

چه علمي به موسيقي مثبت بوي باروت پي برد

چه ادراکي از طعم مجهول نان در مذاق دسالت تراويد

وان وقت من مثل ايماني از تابش ( استوا) گرم

ترا سر اغاز يک باغ خواهم نشاند

 

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 10:58  توسط آرام  |