تبليغاتX
با یه چشمک دوباره
عنوان ندارد...

????

یه موقع هایی میشه آدم اعصابش بهم میریزه....یه موقع هایی میشه آدم از دست خودش  کفری

میشه.....یه موقع هایی میشه ساعت ۱ نصفه شب دوست داری بری تو خیابون قدم بزنی اما چون  

امکانش نیست عصبانی تر میشی......یه موقع هایی میشه گریه ات گرفته اما یه قطره هم دلت            

نمی خواد اشک بریزی پس خودخوری می کنی......یه موقع هایی میشه که به موقع هایی فکر    

می کنی که با یاد آوریش عصبانی تر میشی اما باز فکر می کنی.....فکر می کنی....فکر می کنی

یه موقع هایی میشه ......یه موقع هایی میشه.....

عکس بالا هم اصلا به من و اعصابم ربطی نداشت ..اما دوست داشتم بذارم...نمی دونم شاید من

یه ربطی دیدم .حتما همینه که اینو گذاشتم ...دلم می خواد

خسته ام.........همش دارم به یه آهنگ گوش میدم ........پس چرا از این آهنگ خسته نمیشم؟......نمی

دونم فقط امشب  ۵۰ بار  شد.....بیشتر ....کمتر  ؟؟؟!!!!!!!

من با زخم زبونات رفیقم ...مرهم بذار با حرفات رو زخم عمیقم ...........

با توام که داری .......به گریه ام.... می خندی......کاش میشد بیای و...............

عزیزم.............عزیزم................

عزیزم..............

 

2 نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 1:12  توسط آرام  | 

سلام....
 

سلام سلام

قربون خودم برم که امروز تولدمه

به به به چه دختر خوبیم من...وواااااااااااااییییچه قدر خوبه که تولدمه کلی ذوق کردم .یه وقت فکر بد

نکنید به خاطر کادو خوشحالم......اصلا حتی فکرشم نکردم

ووااااااای کلی منتظرم شب بشه کادو بگیرم .خدا کنه کادوها خوب باشه

نباشم واسه خودم که روز تولدم مریض شدمتب دارم به همراه آنفولانزا...همه بدنم درد میکنه

اونم روز تولدم...نازی ...از دیروز مریض شدم......یکی نیست به من بگه چرا مواظب نبودی.؟؟؟باز هوا

یه ذره گرم شد تو پروووووووو شدی؟؟؟؟

از صبح دوستم لطف کرد زنگ زد بیدارم کرد تولدمو تبریک گفت

ماریا جونم زحمت بیدار کردن منو کشید...من نمی دونم این بچه خودش خواب نداره فکر می کنه همه

مثل خودش بیدارنبعدشم کلی sms ,..زنگ...چه دوستای خوبی دارم منالبته خوبی از خودمه

امروزم کلی به من خوش گذشت ...تنها بدون سر و صدا کلی خوابیدم.بعدشم کلی خونمون تلفن.....

....زنگ ...مهمون...به هیچ کدوم هم جواب ندادماصلا بهترین قسمت عید همینه مامان باباها برن 

مهمونی بعد تو خونه باشی در رو هم باز نکنی...خیلی کیف میده

تولدم مبارک یه عالمه....چه دختر خوبی..تولدشههیشکی نیست به من گل بده تولدم

این نرگس هم هنوز زنگ نزده...بی معرفتبرم خودم بهش زنگ بزنم تولد دوست عزیزشو تبریک

بگم....دیگه بسه هر چی ذوق کردم...قربون همتون...

 

2 نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 12:43  توسط آرام  | 

....

 

مسخره است

 

آنان که نمی دانند و فکر می کنند که خیلی می دانند و آنان که.......

 

کسل کننده است

 

وقتی صبح برای گرفتن یک واحد مجبوری با آدم هایی مشورت کنی که هیچ چیز نمی دانند ، اما فکر

 

می کنند همه چیز می دانند.......

 

سخت است

 

وقتی ناراحتی و باید وانمود کنی خوشحالی........

 

خنده دار است

 

وقتی سردرگمی و نمی دانی چرا ، مثل امروز من.........

 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 23:41  توسط آرام  | 

باور نمی کنم.....

نه!

این قرارمون نبود...تو بی خبر بری

من خسته شم که تو بی همسفر بری!

نه!

این قرارمون نبود...من رنگ شب بشم   

تو سر سپرده شی...من جون به لب بشم

باور نمی کنم... این تو خود تویی

این تو که از خودش بی خود شده تویی

باور نمی کنم عشق منی هنوز!

گاهی به قلب من سر می زنی هنوز!!!!

وقتی زندونی تو هوس...مثل پرواز تو قفس

این رسم هم راهی نشد ..ای هم نفس

وقتی قلبت از من جداست...سرگردون بی هم صداست  

انگار که دستت با دست من نا آشناست

باور نمی کنم... این تو خود تویی

این تو که از خودش بی خود شده تویی

باور نمی کنم عشق منی هنوز !

گاهی به قلب من سر می زنی هنوز!!!!

باور نمی کنم !

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 21:2  توسط آرام  | 

رسيدن

 

اجباری در کار نيست
اين را ميدانم!
اما می خواهم خودم را مجبور کنم!
اين روز ها درونم سرکش تر از آن شده است که بايد
می خواهد از درختان خيال بالا برود
و سيب سرخ موفقيت را بچيند!!!!
می خواهد که از روياهای نيمه شب
بانوی مهربان خورشيد را بدست آورد!
می خواهد که ....

هنوز چند ساعتی تا طلوع خورشيد مانده است
می دانم که اجباری در کار نيست
اما خودم را مجبور می کنم!
برای رسيدن بيشتر از اين هابايد رفت!!

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 1:17  توسط آرام  | 

حوصله.......بایکوت

من امروز خسته.............بي حوصله

كاش ميشد حوصله خريد از مغازه حوصله فروشي . آخه من امروز خيلي به حوصله نياز داشتم . اما متاسفانه حوصله نداشتم . گفتم  كاري كنم كه حوصله خجالت بكشه خودش با كمال ادب و احترام بياد سر جاش .اما بچه ام خودشو لوس كرده بود . بايد بيشتر نازشو مي كشيدم . كتاب خواندن هم كمك نكرد. جدول هم كمك نكرد . مي دوني زدن اون آهنگي كه دوست داري هم كمك نميكنه . آخه حوصله وقتي داشت مي رفت  كوك ساز رو هم با خودش برد و هر چي كلنجار ميري درست نميشه . بعد گفتم بشينم به خاطراتم فكر كنم . اما از هيچكس خاطره اي نداشتم جز يه نفر كه درب و داغونم كرد بره بودم گرگ بيابونم كرد ... اما نه ديگه واسم مهم بود نه ارزش فكر كردن داشت . گاهي اونقدر تنها ميشي كه نمي دوني چه طوري بايد با تنهاييت كنار بياي .اون موقع ها كه حوصله هم تنهات ميزاره و ميره . اصلا برو . به درك  . حوصله نخوايم بايد كي رو ببينيم؟؟؟؟؟؟؟واسم مهم نيست . اينجانب ديگر به حوصله نياز ندارم . خيالت راحت شد . برو هر جا كه دلت می خواد.......

2 نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 22:47  توسط آرام  | 

چند نکته

  اين شماييد که به مردم مي آموزيد که چگونه با شما رفتار کنند (وين داير)

بزرگترين درس زندگي اينست که گاهي احمق‌ها، درست ميگويند. (چرچيل)

 يک پرنده کوچک که زير برگ‌ها نغمه سرايي ميکند براي اثبات خدا کافي است. (ويکتور هوگو)

بيشتر کساني موفق شده‌اند که کمتر تعريف شنيده‌اند. (زولا)

 دو چيز براي موفقيت وجود دارد: هوش و استفاده از ناداني ديگران. (لابروير (

 

با اولی که کاملا موافقم . شما چطور؟؟؟ 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 18:11  توسط آرام  | 

هرگز نگو هرگز....
 

دلهامان اگر گرم باشد تاب خواهیم آورد سالهای زندگی مان را

زمستان گذشته است گلها شکفته اند .

 و زمان نغمه سرایی فرا رسیده و تو ای کبوتر من در شکاف صخره ها و پشت سنگها پنهان هستی

بیرون بیا و بگذار صدای شیرین تو را بشنوم

زیرا اکنون دیگر زمستان به پایان رسیده است .

 

تو را به جای همه کسانی که نشناختم دوست دارم .

تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم .

برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب میشود و برای نخستین گلها

تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم .

تو را به جای همه کسانی که دوست نمی دارم دوست می دارم .

 

سپیده که سر بزند در این بیشه زار خزان زده شاید گلی بروید شبیه آنچه در بهار بوئیدیم .

 

پس به نام زندگی

 

هرگز نگو هرگز

 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 21:44  توسط آرام  | 

روز ناگزیر

آن روز ناگزير كه مي آيد
روزي كه عابران خميده

يك لحظه وقت داشته باشند
تا سربلند باشند
و آفتاب را

              درآسمان ببينند

روزي كه اين قطار قديمي
در بستر موازي تكرار
يك لحظه بي بهانه توقف كند
تا چشمهاي خسته خواب آلود
از پشت پنجره
تصوير ابرها را در قاب
و طرح واژگونه جنگل را

                           در آب بنگرند
آن روز

پرواز دستهاي صميمي
در جستجوي دوست
                     آغاز مي شود

بقیه در ادامه مطلب......




ادامه مطلب
2 نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 12:30  توسط آرام  | 

.......

niki

زندگي بر وفق مراد است .

امتحانات ، درس ، كتاب و كلي جزوه هاي نخوانده و روي هم تلنبار شده .از صبح تا عصر كتابخونه ..........

خستگي ، درد معده ، سر درد و از همه مهمتر افتادن آز جنين با نمره زيباي 9 . اگه كلي وقت بزارم بخونم هنر كنم شايد سيستماتيك رو بشه پاس كرد . شايد.....البته شايد..... ساعت 1 شب ....پس من اينجا چي كار ميكنم؟؟؟؟عكس بالا هم كلي به نوشته هاي من ربط داشت. بنابراين...........زندگي بر وفق مراد است............

 

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 1:22  توسط آرام  | 

تکه های دل خود را آرام......
مطمئن باش وبرو
ضربه ات کاری بود
دل من سخت شکست
وچه زشت
به من و سادگی ام خنديدی
به من وعشقی پاک
که پراز ياد تو بود
وخيالم می گفت تا ابد مال تو بود
وبرو
برو تا راحتتر
تکه های دل خود را آرام سر هم بند زنم...!

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 23:54  توسط آرام  | 

13 خط براي زندگي

۱۳ خط براي زندگي

۱ = دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو .بلكه به خاطر شخصيتي كه من در هنگام با تو بودن پيدا مي كنم.

۲ = هيچكس لياقت اشك هاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود .

۳ = اگر كسي تو را آنطور كه مي خواهي دوست ندارد ، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد .

۴ = دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد ، ولي قلب تو را لمس كند .

۵ = بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد .

۶ = هرگز لبخند را ترك نكن ، حتي وقتي ناراحتي . چون هر كس امكان دارد عاشق لبخند تو شود .

۷ = تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي ، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي.

۸ = هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران .

۹ = شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را ، به اين ترتيب وقتي او را يافتي بهتر مي تواني شكرگزار باشي .

۱۰ = به چيزي كه گذشت غم مخور ، به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن .

۱۱ = هميشه افرادي هستند كه تو را مي آزارند ، با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده دوباره اعتماد نكني .

۱۲ = خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را مي شناسي قبل از آنكه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد .

۱۳ = زياده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي افتد كه انتظارش را نداري .

 

گابريل گارسيا ماركز

2 نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 1:28  توسط آرام  | 

........

سلام

اول از همه روز پرستار مبارك .مامان دوستم پرستاره و امروز با دوستم رفتيم واسه مامانش گل خريد . خيلي خوشگل شد گلش ......ديگه اينكه......................خيلي دلم مي خواد اتفاقاتم رو تو وبلاگم بگم .اما به دلايلي ننويسم بهتره .يعني دوست دارم بعضي چيزا رو به دوستام بگم .اما از اونجا كه به اين نتيجه رسيدم بيشتر دوستام = دشمن و توي وبلاگم هم نمي تونم بنويسم به دلايل قانع كننده واسه خودم خفه خون بگيرم بهتره .........بي خيال .

پ . ن : امروز تو دانشگاه يه خرابكاري كردم كه يادم مياد خندم مي گيره . به يكي از دوستام كه خيلي باهاش رودرواسي دارم گفتم نيگا كن اون كه اون ته داره مياد كيه . گفت مگه خودت نمي بيني؟؟؟؟؟گفتم نه من چشمام ضعيفه .مي خواستم بگم شماره چشمام 2 بيد .اشتباه گفتم 2 مگا پيكسل   .ضايع شدم رفت .

2 نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 22:26  توسط آرام  | 

.......

آرزويم اين است :

نتراود اشك در چشم تو هرگز مگر از شوق زياد .نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز ، و به اندازه هر روز تو عاشق باشي ، عاشق آنكه تو را مي خواهد ، و به لبخند تو از خويش رها مي گردد ،

و تو را دوست بدارد، به همان اندازه كه دلت مي خواهد.........

2 نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 14:29  توسط آرام  | 

لحظه ی لبخند.....

كاش مي‌شد لحظه‌اي پرواز كرد

حرف‌هاي تازه را آغاز كرد

كاش مي‌شد خالي از تشويش بود   

برگ سبزي تحفه درويش بود

كاش تا دل مي‌گرفت و مي‌شكست

عشق مي‌آمد كنارش مي‌نشست

كاش با هر دل دلي پيوند داشت

هر نگاهي يك سبد لبخند داشت

كاش اين لبخندها پايان نداشت

سفره‌ها تشويش آب و نان نداشت

كاش ديواري ميان ما نبود

بلكه مي‌شد آن طرف‌ترها سرود

آي مردم من غريبستانِيَم

امتداد لحظه‌ي بارانيم

شهر من آنسوتر از پروازهاست

در حريم آبي افسانه‌هاست

شهر من بوي تغزل مي‌دهد

هركه مي‌آيد به او گل مي‌دهد

دشت‌هاي سبز، وسعت‌هاي ناب

نسترن، نسرين، شقايق ، آفتاب…

 

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 23:1  توسط آرام  | 

هجرت تو بی خطر باد

با سقوط دستای ما
در تنم چيزی فرو ريخت
هجرتت اوج صدامو
بر فراز شاخه آويخت
ای زلال سبز جاري
جای خوب غسل تعميد
بی تو بايد مرد و پژمرد
زير خاك باغچه پوسيد

                               فصلي كه من با تو ماشد
                               فصل سبز خواهش برگ
                               فصلي كه ما بي تو من شد
                                فصل خاکستری مرگ

تو بگو جز تو کدوم رود
ناجی لب تشنگی بود
جز تو آغوش کدوم باد
سايه گاه خستگی بود
بی تو بايد بی تو بايد
تانفس دارم ببارم
من برای گريه کردن
شونه هاتو کم می يارم

                                             چشم تو با هق هق من

                                              با شکستن آشنا نيست
                                              اين شکستن بی صدا بود
                                              هر صدايی که صدا نيست


ای رفيق ناخوشی ها
اين خوشی بايد بميره
جز تو همراهی ندارم
تا شب از من پس بگيره
با تو بدرود ای مسافر
هجرت تو بی خطر باد
پر تپش باشه دلی که
خون به رگ های تنم داد


                                 فصلی که من با تو ما شد
                                 فصل سرد خواهش برگ
                                 فصلی که ما بی تو من شد
                                 فصل خاکستری مرگ

2 نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 21:44  توسط آرام  | 

می باره
خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ... به كسي توجه نمي كنه ... از كسي خجالت نمي كشه ... مي باره و مي باره و ... اينقدر مي باره تا آبي شه ... ‌آفتابي شه ...!!! کاش ... کاش مي شد مثل آسمون بود ... كاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي ... بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده ... انگار نه انگار كه غمي بوده ...کاش همه چيز فراموشت بشه ...!!!
2 نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 14:35  توسط آرام  | 

گربه تیم ملی

گربه تيم ملي

اين گربه اي كه در تصوير مشاهده مي كنيد كوچيكترين گربه اي هست كه من تو عمرم ديدم كه يه گوشه از حياط  خونه عموم اينا بود .واقعا اندازه موش بود.اين عكس رو يك هفته قبل از مرگش گرفتيم.بنده خدا جسدش تو كوچه بعد از تصادف پيدا شد .اين دست خواهرمه كه من تا ماهها منتظر بودم مريض بشه كه به اين  گربه دست زده كه نشدو به نظر ما بچه ها اين گربه خيلي تيم ملي بود.....

2 نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:5  توسط آرام  | 

از ماست كه بر ماست

سلام

من فكر مي كنم مظلوم ترين قشر جامعه قشر دانشجوييه....

امروز صبح كه از خواب بيدار شدم چشممام باز نمي شد .بنابراين واسه ساعت 8 نرفتم دوباره خوابيدم.

امروز امتحان داشتيم و بايد بگم من هيچي نخونده بودم . واسه همين مجبور شدم تقلب كنم .دخترها هم كه قربونشون برم انگار مي خوان از ارث باباشون ببخشن .خلاصه اينكه من امتحانم رو بد دادم .و البته استاد جون فهميدن بنده دارم تقلب مي كنم و تا خواستن حرف بزنن من يه لبخند بهش زدم يعني درست فهميدي . بعد نمي دونم چي چي شد كه استاد چيزي نگفت .

من نمي دونم يكي از استادهاي ما چرا اينقدر بي ملاحظه تشريف دارن .تا بوده 11:30 تا 1 وقت ناهار بوده .اما ايشون مرتب واسه ما فوق العاده ميزارن . دوباره ساعت 1 كلاس و از 8 تا 3 تو كلاس....واسه همين من 2 از كلاس اومدم بيرون رفتم خونه . الانم حتما تو دفتر استاد يك غ گنده كنار اسم منه .حالا دارم فكر مي كنم ما دانشجوها خيلي مظلوم هستيم .همش درس........ كتاب....... خيلي خسته كننده شده ديگه واسه من .يا دانشگاه يا كار...

ديروز هم كه كلي به من خوش گذشت و اصصصلا گريه نكردم .من نمي دونم چرا اينقدر اذيت كردن من واسه همه سرگرميه . اون از دانشگاه بعضي از دخترها كه مثلا دوستمن .اين از وبلاگم كه حتي غريبه ها هم منو دوست دارن اذيت كنن خير سرمون ميايم اينجا كه مثلا آرامش داشته باشيم .اون از بلاگفا كه من نمي دونم چرا درست نمي شه من عكس بزارم انقدر از بيكاري ننويسم و... اون هم از اون........به خدا ديگه خسته شدم .اما حقيقت اينه كه وقتي بپذيري ديگه خشم و ناراحتي وجود نداره و منم با اين مسئله كنار اومدم و پذيرفتم

و البته يك چيز مي تونم بگم .از ماست كه بر ماست

ديگه هيچ اتفاق خاصي هم واسم نيفتاده كه مثلا بخواد جزيي از خاطراتم بشه كه اينجا بنويسم

با باي....

2 نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 16:0  توسط آرام  | 

در کل

من اين وبلاگ  رو واسه دل خودم مي نويسم و فكر مي كنم خيلي از چت كردن و هزار چيز ديگه بهتر باشه . بنابراين كساني كه مشكل دارن با نوشته هاي من مي تونن اصلا نيان اينجا و نخونن.از اين مزاحم هاي وبلاگي زياده و تقريبا همه شاكي هستن .فكر هم نمي كنم تا حالا كسي رو مجبور كرده باشم بياد اينجا . اينجا دوست هاي خوبي دارم و حتي شما رو نمي شناسم و مشكلي ندارم با كا منت هايي كه ميزاري .چون واسم مهم نيست و توجه نمي كنم .اما اين آخري ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ديگه قرار نيست من هيچي نميگم حد رعايت نشه.مي تونستم واسه كامنت هام تائيد بزارم .اما گفتم كه واسم مهم نيست .شما اگه واقعا آشنا بودي خودتو معرفي مي كردي . و من از آدم هاي ترسو متنفرم..مجبور هم نيستي نوشته هاي منو بخوني.به خودت زحمت نده .راضي به زحمت نيستم.لطفا منت هم نكش

2 نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 1:18  توسط آرام  | 

قورباغه و اشک من

سلام

خوب قبل از هر چيز بايد يه گله  كنم از بهترين دوستم يعني بلاگفا كه دچار اشكال شده و من نمي تونم اون پست هايي كه دوست دارم رو بزارم اينجا.

امروز تو آزمايشگاه درسمون در مورد تشريح قورباغه بود . استاد اول در يه ظرف رو باز كرد كه قورباغه بگيره  و يهو قورباغه مثل جت پريد بيرون و با اين كارش قلب منو ريخت تو دهنم . استاد هم خيلي راحت گرفتش توي دستش .بعد با يه ميخ قورباه بيچاره رو نخاعي كرد .نازي......

بعد با دست بدون دستكش قورباغه جون رو با سوزن روي يه سطح صاف گذاشت كه منو ياد خوابيدن ني ني كوچولوها انداخت .بعد پوست قورباقه رو داشت مي كند كه اون قورباغه گاهي حركت عصبي مي كرد كه دلم واسش سوخت . حالا تصور كنيد كه استاد با دست بدون دستكش اين كار رو مي كرد و من همش داشتم به اين فكر مي كردم كه اين اگه باباي من بود هيچ وقت دوسش نداشتم.

بعدش استاد كه داشت مي گفت اين مثلا دلش هست اين معده اين فلان  و اين كه مي بينيد قلبش هست كه همچنان داره مي زنه . درست همون موقع كه داشت استاد اينو مي گفت يه دختري كه چسپيده بود به من كه راحتر ببينه يهو تو همون لحظه حرف استاد موبايلش كه روي ويبره بود زنگ خورد و از اونجا كه به من بدبخت چسپيده بود من فكر كردم اين همون قلب قورباغه هست كه يهو با يه جيغ خفيف يه متر اون طرفتر پريدم .واقعا داشتم سكته مي كردم . جالب اينجاست چون ما گروه آخر بوديم هر جايي رو كه نيگا مي كردي از اين قورباغه ها بود و من حالم واقعا گرفته شده بود . ديدم يه لحظه هم نمي تونم اينجا رو تحمل كنم . اومدم دستم رو بشورم .رفتم كنار سينك ظرفشويي  و خوشحال از اينكه دارم از اين محيط خفه فرار مي كنم . شير آب رو باز كردم . بابا يهو چشمم افتاد به دو تا لاك پشت و قورباغه زنده كه توي سينك بودن .اينجا فقط يه چيز بود اونم جيغ بنفش من .

اينجا بود كه استاد خنديد و اشك منم اول تو چشمم مثل يه حلقه شد . بعدشم مثل يه قطره افتاد روي زمين

راستي وقتي اومدم خونه فهميدم جزوه و دفترم رو توي آزمايشگاه جا گذاشتم .خدا كنه تا فردا باشه..

 

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 21:29  توسط آرام  | 

.......
واقعا دوستت دارم گرچه شايد گاهي چنين به نظر نرسد گاه شايد به نظر رسد که عاشق تو نيستم گاه شايد به نظر رسد که حتي دوستت هم ندارم ولي درست در همين زمان هاست که بايد بيش از هميشه مرا درک کني چون در همين زمان هاست که بيش از هميشه عاشق تو هستم. ولي احساساتم جريحه دار شده است با اين که نمي خواهم ميبينم که نسبت به تو سرد و بي تفاوتم درست در همين زمان هاست که ميبينم بيان احساساتم برايم دشوار ميشود اغلب کرده ي تو، که احساسات مرا جريحه دار کرده است بسيار کوچک است ولي انگاه که کسي را دوست داري آن سان که من تو را دوست دارم هر کاهي کوهي ميشود و پيش از هر چيزي اين به ذهنم ميرسد که دوستم نداري خواهش ميکنم با من صبور باش ميخواهم با احساساتم صادق تر باشم و ميکوشم که اين چنين حساس نباشم ولي با اين همه فکر ميکنم که بايد کاملا اطمينان داشته باشي که هميشه از همه ي راه هاي ممکن، عاشق تو هستم

2 نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 15:47  توسط آرام  | 

اگه....

اگه يك روز فكر كردي نبودن يه كسي بهتر از بودنشه چشمات و ببند و اون لحظه اي كه اون كنارت نباشه رو به خاطر بيار اگه چشمات خيس شد بدون داري به خودت دروغ ميگي و هنوز دوستش داري

2 نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 23:50  توسط آرام  | 

وروجک

1

سلام

امروز دلم واسه يكي خيلي تنگ شده بود. يه كم عجيبه اما من دلم واسه وروجك و آقاي نجار تنگ شده بود.

اي بابا ياد بچگي ها بخير . دنياي بچگي خيلي ساده تر و قشنگ تر از حالا بود . اي كاش هيچ وقت بزرگ نمي شدم .من كه كوچولو بودم وروجك رو خيلي دوست داشتم.وروجك با اون موهاي نازش .راستي بچه ها وروجك الان كجاست؟؟؟؟؟؟؟يادتون هست چه بامزه گريه مي كرد؟چه قدر هم لوس بود .اما خوب مستر ادر نجار رو اذيت مي كرد . بيچاره آقاي نجار .راستي الان زندست؟؟؟؟يعني الان وروجك هم مثل ما بزرگ شده؟؟؟اون هم مثل من و امثال من اون روي زندگي رو ديده .يا هنوز فكر مي كنه زندگي فقط يعني شيطوني كردن؟اي كاش جاي وروجك با من عوض مي شد .الان وروجك چي كار مي كنه؟؟هنوزم فرني شكلاتي دوست داره؟اگه  الان وروجك بود ما  بزرگ نمي شديم . همون جوري كوچولو بودم مثل الانم زندگيم اينقدر گند نبود .لعنتي..........

 

pumuckl

2 نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 22:38  توسط آرام  | 

برای نگار....
این نگار..... برای تو چه نظری داده ؟؟؟؟؟چی گفته؟؟؟؟؟من نفهمیدم .آدرس وبلاگ هم که ندادی که میگی به من سر بزن.؟؟؟؟آدرس بده وقط کردم سر می زنم .حالا یه pm به من بده ببینم چی میگی خانوم نگار؟؟؟آره می خوام به من بگی؟؟؟معنی اینا رو من نمی دونم به من بگو.پس مشتری هستی .؟؟؟چند می خری؟؟؟؟؟ارزون نمی فروشم .از حالا گفته باشم .منتظرتم.فعلا.......

2 نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 22:36  توسط آرام  | 

تولد من

سلام . امروز مثلا تولدمه . يعني امروز واقعا تولدمه . بزرگتر شدم .امسال من به اندازه 10 سال بزرگتر شدم .  فكر مي كنم اين سال خوبي بود واسم يا نه؟خودم هم هنوز نمي دونم .ميگن روز تولد آدم وقتي مي خواي شمع ها رو فوت كني هر آرزويي كه داشته باشي براورده مي شه . منم يه آرزوي كوچولو  دارم كه مطمئنم هر كي كه بشنوه خندش مي گيره . اما يه آرزوي محاله .

  حالا از تولدم كه بگذريم ديشب كه خوابيدم يه خواب ترسناك ديدم كه خيلي ترسيدم . از خواب كه پريدم بدنم حركت نمي كرد .هنوزم اثراتش مونده . سرم درد مي كنه .خيلي خوشحالم كه از خواب پريدم وگرنه تو خواب سكته رو زده بودم .اينم از شب تولدم .خدا تا آخرش به خير كنه .

ميگن روز تولد آدما بهترين روز زندگيشونه . اما واسه من كه نيست .

خوب حالا از همه اينا گذشته مرسي نرگس كه كله صبح زنگ زدي منو از خواب پروندي (مزاحم ) و شهرزاد و مارياي عزيزم كه زنگ زدن تولدمو تبريك گفتن .

و همچنین نیلوفر و سپیده عزیزم .راستی سپیده تولد تو هم مبارک عزیزم یه عالمه .باید شام بدی...

 

2 نوشته شده در  جمعه سوم فروردین 1386ساعت 12:49  توسط آرام  | 

امروز من

سلام

 تا 2 ساعت ديگه عيد ميشه.فكر كنم من تنها كسي هستم كه دوست ندارم عيد بشه. خودم هم نمي دونم چرا انگار قديما همه چيز بهتر بود .قشنگ تر بود .خوب حالا مي خوام حال و هواي وبلاگ رو عيد كنم.

 امروز صبح كه از خواب بيدار شدم ديدم مامانم داره سفره هفت سين رو درست ميكنه . شيريني مي چينه با از اين كاراي الكي كه خودتون ميدونين .به منم گفت خب تو هم بيا كمك كن كه من گفتم حوصله ندارم . فكر كنم نالاحت شد . فقط از يه چيز خوشم اومد كه قرآن بابا بزرگم رو گذاشته بود تو سفرش.اينم سفرش ...

 

1

 

بعد از ظهر كه شد اول رفتم پیش مامان بزرگ و بابابزرگم .بعدش اومدم خونه بابام گفت بيا بريم خيابون وبازار مثلا به قول خودش حال و هواي عيد جالبه كه منم بعد از كلي لوس كردن باهاش رفتم كه البته به نفعم شد.... اين از اين

بعدش اومديم خونه مامانم به من گفت برو ماهي بخر .اما من اصلا دوست نداشتم ماهي بخريم . آخه زود ميميرن .من يكي رو مي شناختم وقتي ماهي عيدشون مرد رفت تو باغچه شون دفنش كرد . البته اون موقع كوچولو بود . بگذريم .خلاصه من كه نرفتم بابام رفت 2 تا ماهي خريد . من فكر مي كنم ماهي خونه ما اينقدر من مي زنم روي  تنگ ماهي باهاشون بازي ميكنم كه سكته ميكنن . اينم از ماهي هاي من . ببينين چه نازن

 

2

 

 

بعدش شام رفتيم با بچه ها بيرون . حالا هم كه نشستم اينجا.اين از امروز من .حالا فردا كه از خواب بيدار بشين تنها فرقش اينه كه 5 ميشه 6....حالا يه تبريك هم واستون ميزارم كه نگين بي معرفت بودم .

 

عيد هر انسان تحولي ست كه در اعماق وجودش به تحقق مي پيوندد . متحول شو تا ما نيز با تو عيدت را به سور بنشينيم ........

 

 

 

 

 

 

 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 1:5  توسط آرام  | 

من اگر...........

من اگر اشك به دادم نرسد ، مي شكنم

                           اگر از ياد تو  يادي نكنم ، مي شكنم

بر لب كلبه ي محصور دلم،

                               من در اين خلوت خاموش سكوت،

                                                   اگر از ياد تو يادي نكنم ، مي شكنم

اگر از هجر تو آهي نكشم

                                 تك تنها

                                          به خدا مي شكنم

                                                              به خدا مي شكنم ...

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 11:1  توسط آرام  | 

بی مزه گی این چند روز آخر سال
سلام . من یکی که امروز ضایع شدم رفت .   ۲ روز نشستم  این Post Mortem رو تا نزدیک آخر رسوندم آخرش فهمیدم اول بازی یه جا اشتباه کردم یعنی همش کشک . باید از اول شروع کنم . یعنی که چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟کی حوصله داره . بگذریم......

از دنیا چه خبر؟؟؟؟؟؟مثلا داره ۸۵ تموم میشه؟؟؟؟؟خوب که چی.؟؟؟؟فرقی نداره که.بیکارن مردم .که چی اینقدر شلوغ کردن. واقعا که بی مزست . حالا درست سرمون عیدی بدن ما با بقیش کاری نداریم

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 20:10  توسط آرام  | 

ساده نبود....

ساده نبود گذشتن از تو برام
ساده نبود کوچ تو از لحظه هام
ساده نبود قصه ی بی تو بودن
ساده نبود هق هق شب گریه هام 


                                              چه ساده دل بریدی ، اشک منو ندیدی
                                       خطی رو خاطرات قشنگمون کشیدی
                                       

من بی تو و تو تنها از تو چی مونده برجا
جز مشتی خاطرات هم رنگ خواب و رویا

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 11:18  توسط آرام  |