تبليغاتX
با یه چشمک دوباره

با انسان از خدا سخن گفتن زيباست ، ما نمي توانيم به طور كامل ذات خدا را درك كنيم ، زيرا ما خدا نيستيم . اما مي توانيم به شعور خود مجال دهيم تا تجليات مشهود خداوند رشد يابد .

جبران خليل جبران

2 نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 20:43  توسط آرام  | 

چند نکته

  اين شماييد که به مردم مي آموزيد که چگونه با شما رفتار کنند (وين داير)

بزرگترين درس زندگي اينست که گاهي احمق‌ها، درست ميگويند. (چرچيل)

 يک پرنده کوچک که زير برگ‌ها نغمه سرايي ميکند براي اثبات خدا کافي است. (ويکتور هوگو)

بيشتر کساني موفق شده‌اند که کمتر تعريف شنيده‌اند. (زولا)

 دو چيز براي موفقيت وجود دارد: هوش و استفاده از ناداني ديگران. (لابروير (

 

با اولی که کاملا موافقم . شما چطور؟؟؟ 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 18:11  توسط آرام  | 

فاطمه معتمد آریا

motamedariya

عكسي از فاطمه معتمد آريا در جشنواره نمي دونم چي چي . حوصله گذاشتن بقیه هم در ادامه مطلب ندارم

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 13:28  توسط آرام  | 

پدرام

pedram 

سلام . این جوجه کوچولو نزدیک تولدشه . منم دلم کلی واسه این جوجه تنگیده .خدا کنه ۱ سالش که شد یه کم خوش اخلاق بشه ..

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 14:2  توسط آرام  | 

هرگز نگو هرگز....
 

دلهامان اگر گرم باشد تاب خواهیم آورد سالهای زندگی مان را

زمستان گذشته است گلها شکفته اند .

 و زمان نغمه سرایی فرا رسیده و تو ای کبوتر من در شکاف صخره ها و پشت سنگها پنهان هستی

بیرون بیا و بگذار صدای شیرین تو را بشنوم

زیرا اکنون دیگر زمستان به پایان رسیده است .

 

تو را به جای همه کسانی که نشناختم دوست دارم .

تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم .

برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب میشود و برای نخستین گلها

تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم .

تو را به جای همه کسانی که دوست نمی دارم دوست می دارم .

 

سپیده که سر بزند در این بیشه زار خزان زده شاید گلی بروید شبیه آنچه در بهار بوئیدیم .

 

پس به نام زندگی

 

هرگز نگو هرگز

 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 21:44  توسط آرام  | 

روز ناگزیر

آن روز ناگزير كه مي آيد
روزي كه عابران خميده

يك لحظه وقت داشته باشند
تا سربلند باشند
و آفتاب را

              درآسمان ببينند

روزي كه اين قطار قديمي
در بستر موازي تكرار
يك لحظه بي بهانه توقف كند
تا چشمهاي خسته خواب آلود
از پشت پنجره
تصوير ابرها را در قاب
و طرح واژگونه جنگل را

                           در آب بنگرند
آن روز

پرواز دستهاي صميمي
در جستجوي دوست
                     آغاز مي شود

بقیه در ادامه مطلب......




ادامه مطلب
2 نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 12:30  توسط آرام  |