تبليغاتX
با یه چشمک دوباره
.......

آرزويم اين است :

نتراود اشك در چشم تو هرگز مگر از شوق زياد .نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز ، و به اندازه هر روز تو عاشق باشي ، عاشق آنكه تو را مي خواهد ، و به لبخند تو از خويش رها مي گردد ،

و تو را دوست بدارد، به همان اندازه كه دلت مي خواهد.........

2 نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 14:29  توسط آرام  | 

لحظه ی لبخند.....

كاش مي‌شد لحظه‌اي پرواز كرد

حرف‌هاي تازه را آغاز كرد

كاش مي‌شد خالي از تشويش بود   

برگ سبزي تحفه درويش بود

كاش تا دل مي‌گرفت و مي‌شكست

عشق مي‌آمد كنارش مي‌نشست

كاش با هر دل دلي پيوند داشت

هر نگاهي يك سبد لبخند داشت

كاش اين لبخندها پايان نداشت

سفره‌ها تشويش آب و نان نداشت

کاش می شد ناز را دزدید و برد 

 بوسه را با غنچه هایش چید و برد 

كاش ديواري ميان ما نبود

بلكه مي‌شد آن طرف‌ترها سرود

آي مردم من غريبستانِيَم

امتداد لحظه‌ي بارانيم

شهر من آنسوتر از پروازهاست

در حريم آبي افسانه‌هاست

شهر من بوي تغزل مي‌دهد

هركه مي‌آيد به او گل مي‌دهد

دشت‌هاي سبز، وسعت‌هاي ناب

نسترن، نسرين، شقايق ، آفتاب…

باز این اطراف حالم را گرفت

لحظه ی پرواز بالم را گرفت

میروم  آنسوتر تا تو را پیدا کنم

در دل آیینه جا پیدا کنم

 

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 23:1  توسط آرام  | 

پدرام

pedram

اين موش به نظر شما خوردن نداره؟؟؟؟

من عاشق اين عكس پدرام هستم . دلم واسش كلي تنگيده . چه قدر ملوس افتاده تو اين عكس ....بدجنس ميدونه چه جوري خودشو لوس كنه

 

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 0:31  توسط آرام  | 

عکس

manzare

آفرين به خودم كه با اين موبايلم چه عكس هايي ميگيرم .با كمترين امكانات.من مطمئنم موبايلمو به موزه نشون بدم ميليوني از من مي خره .منو ندزدن.....

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 14:24  توسط آرام  | 

هجرت تو بی خطر باد

با سقوط دستای ما
در تنم چيزی فرو ريخت
هجرتت اوج صدامو
بر فراز شاخه آويخت
ای زلال سبز جاري
جای خوب غسل تعميد
بی تو بايد مرد و پژمرد
زير خاك باغچه پوسيد

                               فصلي كه من با تو ماشد
                               فصل سبز خواهش برگ
                               فصلي كه ما بي تو من شد
                                فصل خاکستری مرگ

تو بگو جز تو کدوم رود
ناجی لب تشنگی بود
جز تو آغوش کدوم باد
سايه گاه خستگی بود
بی تو بايد بی تو بايد
تانفس دارم ببارم
من برای گريه کردن
شونه هاتو کم می يارم

                                             چشم تو با هق هق من

                                              با شکستن آشنا نيست
                                              اين شکستن بی صدا بود
                                              هر صدايی که صدا نيست


ای رفيق ناخوشی ها
اين خوشی بايد بميره
جز تو همراهی ندارم
تا شب از من پس بگيره
با تو بدرود ای مسافر
هجرت تو بی خطر باد
پر تپش باشه دلی که
خون به رگ های تنم داد


                                 فصلی که من با تو ما شد
                                 فصل سرد خواهش برگ
                                 فصلی که ما بی تو من شد
                                 فصل خاکستری مرگ

2 نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 21:44  توسط آرام  | 

نی نی خوردنی

baby

اين بچه رو ببينيد چه قدر نازه . حالا يه چيزي بگم دل همتون بسوزه . امروز من خونه دوستم بودم دختر داييش عين همين بود يه كم كوچولوتر تازه نازتر.خيلي خوردني بود اون ني ني. يعني تو اين چند ساعت من ماريا رو نديدم همه حواسم به ني ني بود .يه عادتي داشت اين بچه گونه هاشو محكم مي چشبوند به گونه آدم .منم خيلي خوشم مياد ني ني رو اينجوري بغل كنم . اينقدر محكم گونشو مي چسبوند به گونم .من كه هنوز گونم از تصادف تا حالا درد ميكنه از درد ميمردم .ببينين ديگه اين بچه 6 ماهه چه زوري داشت. اصلا اين بچه نيازي نبود بغلش كني اينقدر كه محكم مي چسبيد آدمو...حسوديتون نشد؟؟؟؟؟يا بازم بگم؟؟؟

2 نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 23:53  توسط آرام  | 

می باره
خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ... به كسي توجه نمي كنه ... از كسي خجالت نمي كشه ... مي باره و مي باره و ... اينقدر مي باره تا آبي شه ... ‌آفتابي شه ...!!! کاش ... کاش مي شد مثل آسمون بود ... كاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي ... بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده ... انگار نه انگار كه غمي بوده ...کاش همه چيز فراموشت بشه ...!!!
2 نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 14:35  توسط آرام  | 

من و پدرام

pedram

اين عكس رو وقتي از پدرام گرفتم كه با من قهر بود .اينجا من رفته بودم خونه عمه پدرام و عمه جون هم منو با بچه گذاشته بود خودش رفته بود مهموني....واقعا چقدر اينها مهمون دوست هستن .آقا پدرام هم با من قهر كرده بودن .آخه ايشون انتظار داشتن من دائم بغلش كنم راه ببرمش....قربونش برم چه قدر خودشو لوس كرده بود واسم..

2 نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 15:0  توسط آرام  | 

گربه تیم ملی

گربه تيم ملي

اين گربه اي كه در تصوير مشاهده مي كنيد كوچيكترين گربه اي هست كه من تو عمرم ديدم كه يه گوشه از حياط  خونه عموم اينا بود .واقعا اندازه موش بود.اين عكس رو يك هفته قبل از مرگش گرفتيم.بنده خدا جسدش تو كوچه بعد از تصادف پيدا شد .اين دست خواهرمه كه من تا ماهها منتظر بودم مريض بشه كه به اين  گربه دست زده كه نشدو به نظر ما بچه ها اين گربه خيلي تيم ملي بود.....

2 نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:5  توسط آرام  | 

یه ذره دوستم داشته باش

در اينجا متن شعر يک ذره دوسم داشته باش مهسا رو که با شهرام کی خونده به یاد دختر عمه عزیزم میزارم که خودمون رو خفه کردیم با این آهنگ .شش ماه ندیدمش دلم کلی تنگیده

عشق مني،يه ذره دوسم داشته باش

عمر مني،يه ذره دوسم داشته باش

عاشق چشمای توام كه شيشه عمر منه

قلبی كه عاشق تو كاری نكن كه بشكنه

كاشكی می شد بهت بگم حرفايی كه تو قلبمه

نمی دونی عاشقتم به جز تو می دونن همه

اونی كه عشق تو نگاش كاشكی تو خوب بودی باهاش

دوست دارم دوست دارم يه ذره دوسم داشته باش

ای كاش فراموش می شدی هر شب می شينم به دعا

اما مگه دست منه از ياد نمی ری به خدا

اونی كه عشق تو نگاش كاشكی تو خوب بودی باهاش

دوست دارم دوست دارم يه ذره دوسم داشته باش

عشق مني،يه ذره دوسم داشته باش

عمر مني،يه ذره دوسم داشته باش

هر شب تو نامه واسه تو به عشق اشاره می كنم

وقتی كه باز سحر می شه نامه رو پاره می كنم

فقط يه بار بهم بگو، بگو تو هم دوسم داری

اينقدر تو خوبی می دونم پا رو دلم نمی ذاری

اونی كه عشق تو نگاش كاشكی تو خوب بودی باهاش

دوست دارم دوست دارم يه ذره دوسم داشته باش

2 نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 14:52  توسط آرام  | 

از ماست كه بر ماست

سلام

من فكر مي كنم مظلوم ترين قشر جامعه قشر دانشجوييه....

امروز صبح كه از خواب بيدار شدم چشممام باز نمي شد .بنابراين واسه ساعت 8 نرفتم دوباره خوابيدم.

امروز امتحان داشتيم و بايد بگم من هيچي نخونده بودم . واسه همين مجبور شدم تقلب كنم .دخترها هم كه قربونشون برم انگار مي خوان از ارث باباشون ببخشن .خلاصه اينكه من امتحانم رو بد دادم .و البته استاد جون فهميدن بنده دارم تقلب مي كنم و تا خواستن حرف بزنن من يه لبخند بهش زدم يعني درست فهميدي . بعد نمي دونم چي چي شد كه استاد چيزي نگفت .

من نمي دونم يكي از استادهاي ما چرا اينقدر بي ملاحظه تشريف دارن .تا بوده 11:30 تا 1 وقت ناهار بوده .اما ايشون مرتب واسه ما فوق العاده ميزارن . دوباره ساعت 1 كلاس و از 8 تا 3 تو كلاس....واسه همين من 2 از كلاس اومدم بيرون رفتم خونه . الانم حتما تو دفتر استاد يك غ گنده كنار اسم منه .حالا دارم فكر مي كنم ما دانشجوها خيلي مظلوم هستيم .همش درس........ كتاب....... خيلي خسته كننده شده ديگه واسه من .يا دانشگاه يا كار...

ديروز هم كه كلي به من خوش گذشت و اصصصلا گريه نكردم .من نمي دونم چرا اينقدر اذيت كردن من واسه همه سرگرميه . اون از دانشگاه بعضي از دخترها كه مثلا دوستمن .اين از وبلاگم كه حتي غريبه ها هم منو دوست دارن اذيت كنن خير سرمون ميايم اينجا كه مثلا آرامش داشته باشيم .اون از بلاگفا كه من نمي دونم چرا درست نمي شه من عكس بزارم انقدر از بيكاري ننويسم و... اون هم از اون........به خدا ديگه خسته شدم .اما حقيقت اينه كه وقتي بپذيري ديگه خشم و ناراحتي وجود نداره و منم با اين مسئله كنار اومدم و پذيرفتم

و البته يك چيز مي تونم بگم .از ماست كه بر ماست

ديگه هيچ اتفاق خاصي هم واسم نيفتاده كه مثلا بخواد جزيي از خاطراتم بشه كه اينجا بنويسم

با باي....

2 نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 16:0  توسط آرام  | 

آدم هایی در حد گوجه سبز

سلام

من خيلي اعصابم خورده امروز . من نمي دونم چرا من اينجوري شدم جديدا .ديگران اعصاب منو بهم مي ريزن من به جاي اينكه جوابشون رو بدم خفه خون مي گيرم از اون طرف تو خودم مي ريزم . من نمي دونم چرا بعضي ها اين همه بي شولول تشريف دارن و هيچ وقت با خودشون فكر نمي كنن فضولي كردن تو كار ديگران اصلا درستتتتتتت نييييييييييييسسست.من نمي دونم چرا جديدا اينقدر مردم بيكار تشريف دارن كه همه وقتشون روصرف فضولي كردن تو كار ديگران مي كنن.پس اگه مردم اينقدر بيكار تشريف دارن پس چرا اين همه از مشكلاتشون مي نالن؟؟؟؟؟؟؟؟احتمالا خوشي زده زير دلشون.يعني واقعا كار ديگه اي ندارن؟؟؟؟؟؟

من آدمي هستم كه اصلا خوشم نمي ياد كسي تو كارم دخالت كنه .از راهنمايي كردن ديگران در جايي كه خودم بخوام ناراحت نميشم .اما دخالت كردن تو كارم اصلا .حتي به خواهرم هم اجازه نميدم و تو زندگيم محدود بودن كه من بهشون اجازه ميدادم دخالت كنن تو كارم .اما بعضي ها اصلا حد رو رعايت نمي كنن و من فكر مي كنم تقصير خودمه . نبايد در مقابل اين آدم هاي فضضضضضضضضضضضول و البته سطحي نگر سكوت كرد . مثل امروز....دختره پروو.خوبه فقط با هم سلام عليك داريم و اصلا صميمي نيستيم.اگه اينجوري بود چي ميشد. امروزاومده پيش ما و كلي الكي مزاحم شده و تا اينجاش اصلا واسه من مهم نيست و موردي نيست .اما يكي از كنار من رد شد . به من نيگا كرد دختره پروو با وقاحت تمام تو چشمهاي من با يه لبخند معني دار. آخه كه چي؟؟؟؟؟بعد ديد من به روي خودم نميارم كم آوردن ميگن هيچي هيچي...زهر مارهيچي...دختره بي مزه . به تو چه؟؟؟؟؟؟حالا بازم ميگيم اينا مهم نيست .اما مسئله باز اينه كه شنيدم امروز ايشون كلي پشت سر ما تا تونستن به هر كسي كه رسيدن حرف زدن و فكر كنم فقط خواجه حافظ شيرازي مونده باشه كه چرا ايشون به اون نگفتن الله اعلم....يه مسئله قديمي رو اينقدر تازه مي كنن.اونوقت اين اعصاب خورد شدن نداره؟؟؟؟؟ اين آدم هاي به اصطلاح تحصيل كرده متاسفانه هيچي نمي فهمن و ميشه اين كارهاشون رو به حساب خنگ بودنشون گذاشت .وگرنه يكي نيست به اونا بگه شما كه فقط گاهي منو مي بيني و به سلامتي دارين فارغ التحصيل ميشين چه نفعي واستون داره كه اينقدر تو كار من و مثل من فضولي ميكنيد؟؟؟حالم  بهم مي خوره از اين همه دروغ گو ...

2 نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 0:8  توسط آرام  | 

در کل

من اين وبلاگ  رو واسه دل خودم مي نويسم و فكر مي كنم خيلي از چت كردن و هزار چيز ديگه بهتر باشه . بنابراين كساني كه مشكل دارن با نوشته هاي من مي تونن اصلا نيان اينجا و نخونن.از اين مزاحم هاي وبلاگي زياده و تقريبا همه شاكي هستن .فكر هم نمي كنم تا حالا كسي رو مجبور كرده باشم بياد اينجا . اينجا دوست هاي خوبي دارم و حتي شما رو نمي شناسم و مشكلي ندارم با كا منت هايي كه ميزاري .چون واسم مهم نيست و توجه نمي كنم .اما اين آخري ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ديگه قرار نيست من هيچي نميگم حد رعايت نشه.مي تونستم واسه كامنت هام تائيد بزارم .اما گفتم كه واسم مهم نيست .شما اگه واقعا آشنا بودي خودتو معرفي مي كردي . و من از آدم هاي ترسو متنفرم..مجبور هم نيستي نوشته هاي منو بخوني.به خودت زحمت نده .راضي به زحمت نيستم.لطفا منت هم نكش

2 نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 1:18  توسط آرام  | 

گمشده.....

از اون روزا كه قلبا نزديك تر از امروز بود
آواز همشهری يام صميمي و دلسوز بود
از اون روزا كه رستم هنوز برام رستم بود
دستاي اون گمشده اندازهء دستم بود


از اون روزا كه شبهاش مي شد ستاره شمرد
اسم گلای باغو مي شد به خاطر سپرد
از اون روزا تا امروز يه عمره كه می گردم
دنبال اون كسی كه تو اون روزا گم كردم


از اون روزا كه عكسا زير غباز نبودن
گنجشكای تو ايوون فكر فرار نبودن
از اون روزاي معصوم روزای خوب بازی
روزای
آبي عشق روزای بی نيازی


از اون روزا تا امروز يه عمره كه مي گردم
دنبال اون كسی كه تو اون روزا گم كردم


تموم لحظه ها رو به انتظار شمردم
فقط واسه يه لحظه س كه تا امروز نمردم
براي اون لحظه كه تموم بشه جستجو
گم كردمو ببينم تو آينه روبروم


از اون روزا تا امروز يه عمره كه مي گردم
دنبال اون كسی كه تو اون روزا گم كردم

2 نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 19:21  توسط آرام  |