تبليغاتX
با یه چشمک دوباره
ضد حال يعني اين.......

ضد حال يعني اين.......
 
دخترجوانی ازمکزیک برای یک مأموریت اداری چندماهه به آرژانتین منتقل می شود.پس از دوماه، نامه ای ازنامزدمکزیکی خوددریافت می کند به این مضمون:
 
 
«لورای عزیز، متأسفانه دیگرنمی توانم به این رابطه ازراه دورادامه بدهم وباید بگویم که دراین مدت ده بار به توخیانت کرده ام ومی دانم که نه تو و نه من شایسته این وضع نیستیم. من راببخش وعکسی که به تو داده بودم برایم پس بفرست
باعشق:روبرت
 

دخترجوان رنجیـده خاطرازرفتارمرد، ازهمه همکاران ودوستانش می خواهدکه عکسی ازنامزد، برادر، پسرعمو، پسردایی ... خودشان به اوقرض بدهند وهمه آن عکس ها راکه 56 تا بودند باعکس روبرت، نامزد بی وفایش، دریک پاکت گذاشته وهمراه با یادداشتی برایش پست می کند، به این مضمون:
 
<<روبرت عزیز، مراببخش، اماهرچه فکرکردم قیافه تورا به یادنیاوردم، لطفاً عکس خودت راازمیان عکسهای توی پاکت جداکن وبقیه رابه من برگردان>>

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 16:22  توسط آرام  | 

قورباغه و اشک من

سلام

خوب قبل از هر چيز بايد يه گله  كنم از بهترين دوستم يعني بلاگفا كه دچار اشكال شده و من نمي تونم اون پست هايي كه دوست دارم رو بزارم اينجا.

امروز تو آزمايشگاه درسمون در مورد تشريح قورباغه بود . استاد اول در يه ظرف رو باز كرد كه قورباغه بگيره  و يهو قورباغه مثل جت پريد بيرون و با اين كارش قلب منو ريخت تو دهنم . استاد هم خيلي راحت گرفتش توي دستش .بعد با يه ميخ قورباه بيچاره رو نخاعي كرد .نازي......

بعد با دست بدون دستكش قورباغه جون رو با سوزن روي يه سطح صاف گذاشت كه منو ياد خوابيدن ني ني كوچولوها انداخت .بعد پوست قورباقه رو داشت مي كند كه اون قورباغه گاهي حركت عصبي مي كرد كه دلم واسش سوخت . حالا تصور كنيد كه استاد با دست بدون دستكش اين كار رو مي كرد و من همش داشتم به اين فكر مي كردم كه اين اگه باباي من بود هيچ وقت دوسش نداشتم.

بعدش استاد كه داشت مي گفت اين مثلا دلش هست اين معده اين فلان  و اين كه مي بينيد قلبش هست كه همچنان داره مي زنه . درست همون موقع كه داشت استاد اينو مي گفت يه دختري كه چسپيده بود به من كه راحتر ببينه يهو تو همون لحظه حرف استاد موبايلش كه روي ويبره بود زنگ خورد و از اونجا كه به من بدبخت چسپيده بود من فكر كردم اين همون قلب قورباغه هست كه يهو با يه جيغ خفيف يه متر اون طرفتر پريدم .واقعا داشتم سكته مي كردم . جالب اينجاست چون ما گروه آخر بوديم هر جايي رو كه نيگا مي كردي از اين قورباغه ها بود و من حالم واقعا گرفته شده بود . ديدم يه لحظه هم نمي تونم اينجا رو تحمل كنم . اومدم دستم رو بشورم .رفتم كنار سينك ظرفشويي  و خوشحال از اينكه دارم از اين محيط خفه فرار مي كنم . شير آب رو باز كردم . بابا يهو چشمم افتاد به دو تا لاك پشت و قورباغه زنده كه توي سينك بودن .اينجا فقط يه چيز بود اونم جيغ بنفش من .

اينجا بود كه استاد خنديد و اشك منم اول تو چشمم مثل يه حلقه شد . بعدشم مثل يه قطره افتاد روي زمين

راستي وقتي اومدم خونه فهميدم جزوه و دفترم رو توي آزمايشگاه جا گذاشتم .خدا كنه تا فردا باشه..

 

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 21:29  توسط آرام  | 

.......
واقعا دوستت دارم گرچه شايد گاهي چنين به نظر نرسد گاه شايد به نظر رسد که عاشق تو نيستم گاه شايد به نظر رسد که حتي دوستت هم ندارم ولي درست در همين زمان هاست که بايد بيش از هميشه مرا درک کني چون در همين زمان هاست که بيش از هميشه عاشق تو هستم. ولي احساساتم جريحه دار شده است با اين که نمي خواهم ميبينم که نسبت به تو سرد و بي تفاوتم درست در همين زمان هاست که ميبينم بيان احساساتم برايم دشوار ميشود اغلب کرده ي تو، که احساسات مرا جريحه دار کرده است بسيار کوچک است ولي انگاه که کسي را دوست داري آن سان که من تو را دوست دارم هر کاهي کوهي ميشود و پيش از هر چيزي اين به ذهنم ميرسد که دوستم نداري خواهش ميکنم با من صبور باش ميخواهم با احساساتم صادق تر باشم و ميکوشم که اين چنين حساس نباشم ولي با اين همه فکر ميکنم که بايد کاملا اطمينان داشته باشي که هميشه از همه ي راه هاي ممکن، عاشق تو هستم

2 نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 15:47  توسط آرام  | 

فضول

pedram

من می گم این بچه فضوله عمش ناراحت می شه ..........

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 20:2  توسط آرام  | 

مرهم

گوگوش

زخمی تر از هميشه از درد دل سپردن
سرخورده بودم از عشق در انتظار مردن

با قامتی شكسته از كوله بار غربت
در جستجوی مرهم راهي شدم زيارت

رفتم برای گريه رفتم برای فرياد
مرهم مراد من بود كعبه تو رو به من داد

ای از خدا رسيده ای كه تمام عشقی
در جسم خالی من روح كلام عشقی
ای كه همه شفایی در عين بی ريایی
پيش تو مثل كاهم تو مثل كهربایی
هر ذره از دلم را با حوصله زدی بند
اين چينی شكسته از تو گرفته پيوند
ای تكيه گاه گريه ای هم صدای فرياد
ای اسم تازهء من كعبه تو رو به من داد

من زورقی شكسته م اما هنوز طلایی
طوفان حريف من نيست وقتی تو ناخدایی
بالاتر از شفایی از هر چه بد رهایی
ای شكل تازه ي عشق تو هديه ي خدايي

با تو نفس كشيدن يعنی غزل شنيدن
رفتن به اوج قصه
بي بال و پر پريدن
ای تكيه گاه گريه ای هم صدای فرياد
ای اسم تازهء من كعبه تو رو به من داد

 

2 نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 13:30  توسط آرام  | 

اگه....

اگه يك روز فكر كردي نبودن يه كسي بهتر از بودنشه چشمات و ببند و اون لحظه اي كه اون كنارت نباشه رو به خاطر بيار اگه چشمات خيس شد بدون داري به خودت دروغ ميگي و هنوز دوستش داري

2 نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 23:50  توسط آرام  | 

عكس من

 

عكسي از من 

اينم يه عكس از يك وبلاگ نويس كه به دليل شئونات اسلامي از نشان دادن چهره واقعي خود معذوريم.اين عكس رو براي اونايي گذاشتم كه ميگن يه عكس از خودت بزار كه ديگه نگن به من ترسو

2 نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 11:16  توسط آرام  | 

وروجک

1

سلام

امروز دلم واسه يكي خيلي تنگ شده بود. يه كم عجيبه اما من دلم واسه وروجك و آقاي نجار تنگ شده بود.

اي بابا ياد بچگي ها بخير . دنياي بچگي خيلي ساده تر و قشنگ تر از حالا بود . اي كاش هيچ وقت بزرگ نمي شدم .من كه كوچولو بودم وروجك رو خيلي دوست داشتم.وروجك با اون موهاي نازش .راستي بچه ها وروجك الان كجاست؟؟؟؟؟؟؟يادتون هست چه بامزه گريه مي كرد؟چه قدر هم لوس بود .اما خوب مستر ادر نجار رو اذيت مي كرد . بيچاره آقاي نجار .راستي الان زندست؟؟؟؟يعني الان وروجك هم مثل ما بزرگ شده؟؟؟اون هم مثل من و امثال من اون روي زندگي رو ديده .يا هنوز فكر مي كنه زندگي فقط يعني شيطوني كردن؟اي كاش جاي وروجك با من عوض مي شد .الان وروجك چي كار مي كنه؟؟هنوزم فرني شكلاتي دوست داره؟اگه  الان وروجك بود ما  بزرگ نمي شديم . همون جوري كوچولو بودم مثل الانم زندگيم اينقدر گند نبود .لعنتي..........

 

pumuckl

2 نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 22:38  توسط آرام  | 

عکس

nini 

نه دیگه خودتو لوس کردی.....

2 نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 16:12  توسط آرام  | 

گوگوش...

googoosh

2 نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 1:20  توسط آرام  | 

برای نگار....
این نگار..... برای تو چه نظری داده ؟؟؟؟؟چی گفته؟؟؟؟؟من نفهمیدم .آدرس وبلاگ هم که ندادی که میگی به من سر بزن.؟؟؟؟آدرس بده وقط کردم سر می زنم .حالا یه pm به من بده ببینم چی میگی خانوم نگار؟؟؟آره می خوام به من بگی؟؟؟معنی اینا رو من نمی دونم به من بگو.پس مشتری هستی .؟؟؟چند می خری؟؟؟؟؟ارزون نمی فروشم .از حالا گفته باشم .منتظرتم.فعلا.......

2 نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 22:36  توسط آرام  | 

سلام

سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست
سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست
تو یه رویای کوتاهی دعای هر سحرگاهی
شدم خام عشقت چون مرا اینگونه میخواهی
شدم خام عشقت چون مرا اینگونه میخواهی

من آن خاموش خاموشم که با شادی نمیجوشم
ندارم هیچ گناهی جز که از تو چشم نمی پوشم
تو غم در شکل آوازی شکوه اوج پروازی

نداری هیچ گناهی جز که بر من دل نمی بازی
نداری هیچ گناهی جز که بر من دل نمی بازی

مرا دیوانه میخواهی ز خود بیگانه میخواهی
مرا دلباخته چون مجنون ز من افسانه میخواهی
شدم بیگانه با هستی زخود بیخود تر از مستی
نگاهم کن نگاهم کن شدم هر آنچه میخواستی
سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست
سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست

بکش دل را شهامت کن مرا از غصه راحت کن
شدم انگشت نمای خلق مرا درس عبرت کن
بکن حرف مرا باور نیابی از من عاشق تر
نمیترسم من از اقرار گذشت آب از سرم دیگر
سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست
سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست
سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست
سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست

2 نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 10:29  توسط آرام  | 

پدرام

سلام

راستش يه مدت بود مي خواستم يه موضوع جديد تو وبلاگم بزارم كه يه كم از يكنواختي در بياد. از اونجا كه من به ني ني كوچولو خيلي ارادت دارم و عاشق ني ني كوچولو هستم گفتم به موضوعات وبلاگم اين پدرام كوچولو رو اضافه كنم .

حالا اين سوال پيش مي ياد اصلا اين پدرام كي هست؟؟؟؟؟؟؟؟

پدرام كوچولو بچه يكي از فاميلامونه كه من خيلي دوسش دارم . راستش ما تو فاميلمون ني ني كوچولو نداريم به جز اين آقا پدرام بداخلاق .. يه روزي از آسمونا يه ني ني ناناز مياد كه اسمش رو ميزارن پدرام . پدرام الان حدودا ۹ماه داره . داستان از اونجا شروع ميشه كه اين بچه يه جيغ خفن سر من زد وقتي مي خواستم ازش عكس بگيرم، بعدش من ديگه از اين بچه پرو خيلي خوشم اومد.

 پدرام كوچولوي قصه ما اولش خيلي خيلي زشت بود .براي صحت اين قضيه به عكس زير توجه شود.....

 

pedram 

اما الان پدرام خيلي ناز شده . يه كم هم مهربون تر شده .اما همچنان اخمو و عنق تشريف دارن.واسه همين موضوع خوبي واسه وبلاگ منه.اين هم يكي از عكس هاي جديدش كه واستون ميزارم.

 

pedram 2 

 

 

2 نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 3:29  توسط آرام  | 

تولد من

سلام . امروز مثلا تولدمه . يعني امروز واقعا تولدمه . بزرگتر شدم .امسال من به اندازه 10 سال بزرگتر شدم .  فكر مي كنم اين سال خوبي بود واسم يا نه؟خودم هم هنوز نمي دونم .ميگن روز تولد آدم وقتي مي خواي شمع ها رو فوت كني هر آرزويي كه داشته باشي براورده مي شه . منم يه آرزوي كوچولو  دارم كه مطمئنم هر كي كه بشنوه خندش مي گيره . اما يه آرزوي محاله .

  حالا از تولدم كه بگذريم ديشب كه خوابيدم يه خواب ترسناك ديدم كه خيلي ترسيدم . از خواب كه پريدم بدنم حركت نمي كرد .هنوزم اثراتش مونده . سرم درد مي كنه .خيلي خوشحالم كه از خواب پريدم وگرنه تو خواب سكته رو زده بودم .اينم از شب تولدم .خدا تا آخرش به خير كنه .

ميگن روز تولد آدما بهترين روز زندگيشونه . اما واسه من كه نيست .

خوب حالا از همه اينا گذشته مرسي نرگس كه كله صبح زنگ زدي منو از خواب پروندي (مزاحم ) و شهرزاد و مارياي عزيزم كه زنگ زدن تولدمو تبريك گفتن .

و همچنین نیلوفر و سپیده عزیزم .راستی سپیده تولد تو هم مبارک عزیزم یه عالمه .باید شام بدی...

 

2 نوشته شده در  جمعه سوم فروردین 1386ساعت 12:49  توسط آرام  | 

امروز من

سلام

 تا 2 ساعت ديگه عيد ميشه.فكر كنم من تنها كسي هستم كه دوست ندارم عيد بشه. خودم هم نمي دونم چرا انگار قديما همه چيز بهتر بود .قشنگ تر بود .خوب حالا مي خوام حال و هواي وبلاگ رو عيد كنم.

 امروز صبح كه از خواب بيدار شدم ديدم مامانم داره سفره هفت سين رو درست ميكنه . شيريني مي چينه با از اين كاراي الكي كه خودتون ميدونين .به منم گفت خب تو هم بيا كمك كن كه من گفتم حوصله ندارم . فكر كنم نالاحت شد . فقط از يه چيز خوشم اومد كه قرآن بابا بزرگم رو گذاشته بود تو سفرش.اينم سفرش ...

 

1

 

بعد از ظهر كه شد اول رفتم پیش مامان بزرگ و بابابزرگم .بعدش اومدم خونه بابام گفت بيا بريم خيابون وبازار مثلا به قول خودش حال و هواي عيد جالبه كه منم بعد از كلي لوس كردن باهاش رفتم كه البته به نفعم شد.... اين از اين

بعدش اومديم خونه مامانم به من گفت برو ماهي بخر .اما من اصلا دوست نداشتم ماهي بخريم . آخه زود ميميرن .من يكي رو مي شناختم وقتي ماهي عيدشون مرد رفت تو باغچه شون دفنش كرد . البته اون موقع كوچولو بود . بگذريم .خلاصه من كه نرفتم بابام رفت 2 تا ماهي خريد . من فكر مي كنم ماهي خونه ما اينقدر من مي زنم روي  تنگ ماهي باهاشون بازي ميكنم كه سكته ميكنن . اينم از ماهي هاي من . ببينين چه نازن

 

2

 

 

بعدش شام رفتيم با بچه ها بيرون . حالا هم كه نشستم اينجا.اين از امروز من .حالا فردا كه از خواب بيدار بشين تنها فرقش اينه كه 5 ميشه 6....حالا يه تبريك هم واستون ميزارم كه نگين بي معرفت بودم .

 

عيد هر انسان تحولي ست كه در اعماق وجودش به تحقق مي پيوندد . متحول شو تا ما نيز با تو عيدت را به سور بنشينيم ........

 

 

 

 

 

 

 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 1:5  توسط آرام  |