تبليغاتX
با یه چشمک دوباره
the one

اینم تکست یه آهنگ قشنگ از لوپز البته با ترجمش.روی ادامه مطلب کلیک کنید......


ادامه مطلب
2 نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 13:23  توسط آرام  | 

"Soledad"

"Listen to your heart"

برای دیدن تکست روی ادامه مطلب کلیک کنید.....

 

 


ادامه مطلب
2 نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 12:55  توسط آرام  | 

.......

وقتی می رفتم......

 

بقیه در ادامه مطلب........


ادامه مطلب
2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 13:20  توسط آرام  | 

حالا...
سلام

همین الان از سر جلسه اومدم.یه برگه سفید به استاد دادم با یه کم خط خطی.من نمی دونم چرا دخترا به هم تقلب نمیدن؟؟؟؟؟؟؟شما چی فکر میکنید؟

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 13:0  توسط آرام  | 

سلام
سلام.امروز مثلا میان ترم دارم،هیچی هم نخوندم.اصلا حوصله ندارم.نمی دونم چرا قرار نیس یادم بره که.............بگذریم.می خوام تکست چند تا از آهنگ های گوگوش رو بذارم.برای دیدن روی ادامه مطلب کلیک کنید....


ادامه مطلب
2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 9:26  توسط آرام  | 

چند نکته....

این متن از کتاب بزرگترین موفقیت جهان اثر اگ ماندینو

بقیه در ادامه مطلب............

 


ادامه مطلب
2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 8:46  توسط آرام  | 

نمی دانم که می دانی ....
نمي دانم كه مي داني، كه انسان بودن و ماندن چه دشوار است، چه زجري مي كشد آن كس كه انسان است و از احساس سرشار است
2 نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 13:56  توسط آرام  | 

.....
گوش کن ... صدای گامهای گریه می آید ! به گمانم تو دوباره آمدی ٬ کنار پنجره شعری نوشتی و رفتی !! کسی چه می داند ؟! شاید تو هم مثل ِ من ٬ اسیر پرسه های بی انتها در کوچه پس کوچه های دلتنگی شده ای ! دیگر نمی دانم که باید تو را ٬ با کدامین زبان فریاد کنم ؟ من و تو ٬ قرار است در کدام پس کوچه ی شب ٬ « ما » شویم وقتی تمام ِ کوچه ها به غربت ختم می شوند ؟ امشب ٬ در پس کوچه ی « سلام » دلواپسی بود که جای تو ٬ هم پرسه ام شد ! هی من از عشق و وفایت می خواندم ٬ هی او وصله ی عشق ِ ممنوع را به من می چسباند ! از حق نگذریم ٬ خیلی سعی میکرد حرمت ِ نگاه ِ عاشقم را داشته باشد اما ... دلش طاقت نیاورد و آخر گفت : « تو دیگر باز نمیگردی ! » تو را به حرمت ِ پاییز قسم ٬ بگو ... راست می گفت !!؟!!! اگر او بار دگر می آمد ...
2 نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 12:54  توسط آرام  | 

چشمان تو.....
وقتي که چشاي تو مي تواند به تمام زيباييهاي دنيا فخر بفروشد من چطور مي توانم نگاهت کنم و بگويم که اي عزيزترين من ميخواهم تا ابد در کنار تو بمانم . وقتي به چشاي تو نگاه مي کنم مي توانم پرواز را به خاطر بسپارم و تا وقتي که کنارم هستي مي توانم در اوج آسمانهايي با رنگ عشق و بر فراز ابرهايي با چشماني تر پرواز کنم . چشمان تو رنگ عشق را به خود گرفته است و خدا پاک ترين نگاهها را به تو ارزاني داشته است شيرين ترين روياي من و بهترين خوابهاي من ديدن چشمان تو است
2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 19:18  توسط آرام  | 

عکس
اینم یکسری عکس از هنرپیشه خوشگل هندی.برای دیدن روی ادامه مطلب کلیک کنید.


ادامه مطلب
2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 19:4  توسط آرام  | 

بهونه
اینم تکست آهنگ بهونه کاری از هنگامه.برای دیدن تکست روی ادامه مطلب کلیک کنید....


ادامه مطلب
2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 11:37  توسط آرام  | 

کاترین زتاجونز
اینم یکسری عکس از یکی از  هنرپیشه های مورد علاقه من....برای دیدن عکس ها روی ادامه مطلب کلیک کنید......


ادامه مطلب
2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 12:38  توسط آرام  | 

......

در نگاه کسانی که پرواز را نمی فهمند،هر چه بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد......

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 11:58  توسط آرام  | 

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 13:14  توسط آرام  | 

نمی دانم.....
نه می توانم خود را از تو پس بگیرم .نه تو را پس بدهم.تو مرا گرفته ای یا من تو را؟؟؟نمیدانم

زیستن بدون انتظار چیزی را کشیدن هولناک است.

خوشبختی ها منصفانه تقسیم نشده اند.

چگونه میشود دست از گذشته برداشت؟

همه چیز آن است...........

2 نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 13:34  توسط آرام  | 

...........
سلام.امروز خیلی شیک کلاسمو نرفتم.حوصله نداشتم.الانم با دوستم اومدیم اینجا.بی فرهنگ آلوچه می خوره تو کافی نت..........تازه کنار کافی نت دیزی می فروشن.میگه بیا تو کافی نت دیزی بخوریم..راست میگه.به نظرم میزای اینجا واسه پیاز شکستن خوبه...
2 نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 14:56  توسط آرام  | 

......

باز هم غربت لحظه ها.....

باز هم شکوه های همیشگی...........

باز هم درد دل های تکراری.............

باز هم آرزو های محال ..........

باز هم برق و باد...............

 

.............. تاریخ انقضاء لحظه ها چه سریع می گذرد .............

چه غربت سردی....

چه نفس گیر ....

چه بی تاب....

 

لحظه ای.......... تو احساس بودن خود را از دست می دهی .........

ناگهان تهی از هر آنچه بودی می شوی .............

تمام لحظه ها برایت غریب می شوند ............

و تو تمام خاطرات مبهم خط خوده ذهنت را به یک باره از یاد می بری .............. به یک باره از یاد می بری ............

و تمام لحظه های تاریک گذشته را قربانی یک لحظه می کنی .................

 

............... لحظه ای که در راه است ..............

و خواهد آمد..............

 

لحظه ای که دیگر هیچ غربتی در آن نیست............

لحظه ای که تو خواهی توانست از کمای درد آلود ذهنت رهایی یابی .........

............و تمام زندگی را به یک باره نفس بکشی ............

و دیگر هیچ آهی برای زنده بودن باقی نگذاری..........

............... لحظه ای که می تواند هم اکنون باشد .............

 

.............. لحظه ای که در راه است ...............

و خواهد آمد...............

2 نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 11:57  توسط آرام  | 

پشت این پنجره ها دل می گیره
غم و غصه دلو تو میدونی
وقتی از بخت خودم حرف میزنم
چشام اشک بارون میشه تو میدونی
عمریه غم تو دلم زندونیه
دل من زندون داره تو میدونی
هر چی بهش میکم تو آزادی دیگه
میگه من دوست دارم تو میدونی


می خوام امشب با خدام شکوه کنم
شکوه های دلمو تو میدونی
بگم ای خدا چرا بختم سیاس
چرا بخت من سیاس تو میدونی
پنجره بسته میشه شب میرسه
چشام آروم نداره تو میدونی
اگه امشب بکذره فردا میشه
مگه فردا چی میشه تو میدونی
عمریه غم تو دلم زندونیه
دل من زندون داره تو میدونی
هر چی بهش میکم تو آزادی دیگه
میگه من دوست دارم تو میدونی

2 نوشته شده در  شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 9:52  توسط آرام  | 

سلام
چند روزه آپ نکردم.هیچی نشده امتحان گذاشتن.الانم کلاسای ساعت ۱۰ تشکیل نشده.به دلیله تظاهراتمنم اومدم کافی نت دانشگاه.اگه بدونین با چه مکافاتی اومدم.وسط راه گرگ داشت........

2 نوشته شده در  شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 9:30  توسط آرام  | 

سلام

2 نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 11:48  توسط آرام  | 

.....

شايد پرنده بود كه ناليد

يا باد ،  در ميان درختان

يا من ، كه در برابر بن بست قلب خود

چون موجي از تاسف و شرم و درد

بالا مي آمدم

واز ميان پنجره مي ديدم

كه آن دو دست ، آن دو سرزنش تلخ

و همچنان دراز به سوي دو دست من

در روشنايي سپيده دمي كاذب

تحليل مي روند

و يك صدا كه در افق سرد

فرياد زد:

«خـــــــــدا حــافــظ »

2 نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 8:23  توسط آرام  |